اصلا فکر نمی کردم حدود سه ماه شده باشه که وبلاگ ننوشته ایم، این روزها فقط درگیر کار هستم و خانه، و شاید عمداً بیشتر در خانه هستم که حتی یک لحظه از بزرگ شدن ستیا را از دست ندهم، شاید حواسم از نه سال پیش که ایلیا به زندگیمان خوش آمد !!! بیشتر جمع است، و این ماییم و روزهایی که به سرعت میگذرند و دخترکی که عجله دارد برای ایستادن، حرف زدن، رقصیدن و من فراموش میکنم همه چیز را با دیدن چشمانی که از خودم به ارث برده، زندگی زیباست، خدا را شکر.